اختلال هویت تجزیه ای یا چند شخصیتی با فیلم شکافته (Split)

فیلم اسپلیت ساخته ام نایت شیامالان در سال ۲۰۱۶، داستان مردی به نام کوین وندل کرام را روایت می‌کند که با بازی درخشان جیمز مک‌آووی به تصویر کشیده شده و درگیر اختلال هویت تجزیه ای است. فیلم با ربوده شدن سه دختر نوجوان به نام‌های کیسی، کلر و مارسیا آغاز می‌شود. این سه دختر پس از یک مهمانی سوار ماشین یک مرد می‌شوند اما او به جای رساندن آنها به خانه، آنها را در یک فضای زیرزمینی و دور از چشم دیگران زندانی می‌کند. فضای فیلم از همان ابتدا تاریک، مرموز و پرتنش است و مخاطب مدام این سوال را از خود می‌پرسد که این مرد عجیب چه کسی است و چرا این کار را کرده است.

به تدریج متوجه می‌شویم که کوین اصلا یک آدم معمولی نیست. او نه یک نفر، که بیست و چهار نفر در یک بدن است. در طول فیلم با چند هویت مهم او آشنا می‌شویم:

  • دنیس که خشن، وسواسی و کنترل‌گر است و دخترها را زندانی کرده
  • پاتریشیا که یک زن مؤدب با لهجه بریتانیایی و رفتاری مادرانه دارد
  • هدویگ که یک پسر بچه نه ساله ساده‌لوح و بازیگوش است
  • بری که هویت اصلی و هنرمند کوین محسوب می‌شود و معمولاً با روانشناس خودش صحبت می‌کند.

در کنار اینها یک روانشناس به نام دکتر کارن فلچر وجود دارد که سال‌هاست کوین را درمان می‌کند و متخصص اختلالات تجزیه‌ای است. او تلاش می‌کند هویت‌های مختلف کوین را با هم یکی کند، اما در میانه فیلم متوجه می‌شود که یک هویت بیست و چهارم در راه است؛ هویتی که خودش را «هیولا» می‌نامد و قدرت‌های عجیبی دارد.

اختلال هویت تجزیه ای که در گذشته با نام‌هایی مثل شخصیت چندگانه یا چند شخصیتی یا اختلال شخصیت تقسیم‌شده شناخته می‌شد، یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین اختلالات روانی است. در این اختلال، فرد به جای یک هویت واحد و یکپارچه، چندین هویت مجزا و متفاوت در درون خودش دارد. هر کدام از این هویت‌ها می‌تواند اسم جداگانه، سن متفاوت، جنسیت متفاوت، لحن صدای متفاوت و حتی نوع لباس پوشیدن و رفتار مخصوص به خودش را داشته باشد. نکته مهم این است که معمولا هویت اصلی فرد از وجود هویت‌های دیگر خبر ندارد و خاطرات آنها را به یاد نمی‌آورد. یعنی مثلا فرد ممکن است صبح با هویت یک مرد چهل ساله از خواب بیدار شود، اما بعدازظهر ناگهان خودش را یک دختر بچه هشت ساله ببیند و هیچ خاطره‌ای از آنچه صبح انجام داده نداشته باشد.

علت اصلی این اختلال، تجربه تروماهای شدید و مکرر در دوران کودکی است. بیش از نود درصد افرادی که به این اختلال مبتلا می‌شوند، در کودکی آزار جسمی، جنسی یا عاطفی بسیار شدیدی را تحمل کرده‌اند و این آزارها معمولا توسط نزدیک‌ترین افراد مثل پدر، مادر یا سایر اعضای خانواده انجام شده است. ذهن کودک برای اینکه بتواند زنده بماند و از شدت رنج غیرقابل تحمل فرار کند، خاطرات دردناک را از خودش جدا می‌کند و آنها را در یک «بخش» دیگر از وجودش ذخیره می‌کند. به مرور زمان و با تکرار آزار، این بخش‌های جدا شده تبدیل به هویت‌های نیمه مستقل می‌شوند که هر کدام بخشی از خاطرات، احساسات و توانایی‌های فرد را در خود نگه می‌دارند. به زبان ساده، کودک برای فرار از واقعیت تلخ، مجبور می‌شود خودش را تکه تکه کند تا لااقل یک تکه از وجودش در امنیت و آرامش باقی بماند.

اختلال هویت تجزیه ای

اولین و مهم‌ترین نشانه این اختلال، وجود دو یا چند هویت متمایز در یک فرد است. این هویت‌ها آنقدر مستقل و جدی هستند که هر کدام می‌توانند در زمان‌های مختلف کنترل کامل بدن و ذهن فرد را در دست بگیرند. وقتی یک هویت کنترل را به دست می‌گیرد، فرد کاملا با آن هویت یکی می‌شود؛ یعنی همانطور حرف می‌زند، راه می‌رود، لباس می‌پوشد و فکر می‌کند که آن هویت. جابه‌جایی بین هویت‌ها معمولاً ناگهانی اتفاق می‌افتد و ممکن است در عرض چند ثانیه یا چند دقیقه رخ دهد. اطرافیان معمولاً این تغییرات را خیلی واضح حس می‌کنند، چون لحن صدا، حالت صورت، نوع راه رفتن و حتی طرز فکر فرد کاملاً عوض می‌شود. مثلاً یک لحظه فرد بسیار جدی و خشن است، لحظه بعد مثل یک کودک معصوم حرف می‌زند و رفتار می‌کند.

دومین نشانه مهم، شکاف‌های مکرر در حافظه یا همان فراموشی تجزیه‌ای است. فرد مبتلا به اختلال هویت تجزیه ای وقایع مهم زندگی خودش را به یاد نمی‌آورد. ممکن است صبح از خواب بیدار شود و نداند چطور به این مکان رسیده، یا کسانی به او سلام بدهند در حالی که اصلا آنها را نمی‌شناسد، یا وسایلی در کیفش پیدا کند که هیچ خاطره‌ای از خریدن آنها ندارد. گاهی فرد متوجه می‌شود که دیگران از اتفاقاتی با او حرف می‌زنند که خودش هیچ خاطره‌ای از آنها ندارد. این فراموشی‌ها با فراموشی ساده و روزمره فرق دارد؛ در فراموشی معمولی شما ممکن است یادتان برود کلیدتان را کجا گذاشته‌اید، اما در این اختلال، فرد ممکن است ساعت‌ها یا روزها از زندگی خودش را کاملاً گم کرده باشد.

بسیاری از این بیماران علائم دیگری مثل افسردگی شدید، اضطراب بالا، سردردهای میگرنی عجیب، احساس غیرواقعی بودن دنیا، و رفتارهای خودآزارانه مثل بریدن بدن خودشان را هم تجربه می‌کنند.

فیلم اسپلیت به زیبایی و به شکلی نسبتا واقع‌گرایانه نشان می‌دهد که ریشه اصلی اختلال کوین به دوران کودکی و آزارهای شدیدی که دیده بازمی‌گردد. در فیلم سوم این مجموعه یعنی فیلم شیشه (Glass) که دنباله اسپلیت محسوب می‌شود، صریحا نشان داده می‌شود که مادر کوین او را در کودکی در زیرزمین زندانی می‌کرده و به او آزارهای جسمی و روانی شدیدی می‌رسانده است. خود فیلم اسپلیت هم در دیالوگ‌های دکتر فلچر، روانشناس کوین، بارها به این نکته اشاره می‌کند.

دکتر فلچر می‌گوید که کوین در کودکی چیزهایی دیده و چیزهایی را تحمل کرده که هیچ انسانی نباید تحمل کند و ذهن او برای اینکه از هم نپاشد، ناچار شده است خاطرات وحشتناک را بین هویت‌های مختلف تقسیم کند. این همان چیزی است که در علم روانپزشکی به آن «مدل تجزیه‌ای ساختاری» می‌گویند و کاملاً با واقعیت بالینی همخوانی دارد.

در یکی از صحنه‌های مهم فیلم، هویت هدویگ که یک پسر بچه نه ساله است، به کیسی می‌گوید که کوین همیشه تنها بوده و کسی نبوده که از او محافظت کند. هدویگ با سادگی و بی‌پیرایگی خاص خودش توضیح می‌دهد که دردها و خاطرات بد بین هویت‌های مختلف تقسیم شده تا کوین بتواند به زندگی ادامه بدهد. این صحنه شاید یکی از درست‌ترین و دقیق‌ترین لحظات فیلم از نظر روانشناختی باشد، چون نشان می‌دهد که هویت‌های کودکانه یا ضعیف در بیماران مبتلا به DID اغلب همان بخش‌هایی هستند که خاطرات تروماتیک را در خود نگه می‌دارند.

فیلم نشان می‌دهد که کوین هرگز درمان مناسبی برای تروماهای خود دریافت نکرده و در نتیجه هویت‌هایش نه تنها یکپارچه نشده‌اند، که روز به روز قوی‌تر و مستقل‌تر هم شده‌اند. این نکته کاملا با علم روز هماهنگ است که می‌گوید اگر تروماهای دوران کودکی به موقع درمان نشوند، اختلالات تجزیه‌ای شدیدتر و پیچیده‌تر خواهند شد.

فیلم اسپلیت به شکل قابل توجهی نشان می‌دهد که هویت‌های مختلف کوین از کارها و خاطرات یکدیگر خبر ندارند و این دقیقا همان «فراموشی میان هویت‌ها» یا است که یکی از معیارهای اصلی تشخیص اختلال هویت تجزیه ای محسوب می‌شود. برای مثال وقتی هویت پاتریشیا که یک زن مودب و مهربان است، متوجه می‌شود که دخترها در زیرزمین زندانی هستند، واقعا شوکه می‌شود و نمی‌فهمد دنیس چه کرده است. او با ناراحتی و عصبانیت به دخترها می‌گوید که هرگز اجازه چنین کاری را نداده و از وجود آنها در زیرزمین خبر نداشته است. یا در صحنه‌ای دیگر، هویت هدویگ که یک پسر بچه نه ساله ساده‌لوح است، به کیسی می‌گوید که نمی‌داند دنیس چه برنامه‌ای دارد و فقط می‌داند که چیزی در راه است. این جابه‌جایی‌ها و ناآگاهی هویت‌ها از یکدیگر در سراسر فیلم دیده می‌شود و به مخاطب نشان می‌دهد که ذهن کوین به چند بخش کاملاً جدا از هم تقسیم شده است.

دکتر فلچر در فیلم از اصطلاح «نور» استفاده می‌کند تا وضعیت آگاهی هویت‌ها را توضیح بدهد. به گفته او، هر هویتی که در هر لحظه «نور» را در دست دارد، کنترل آگاهی و بدن را در اختیار می‌گیرد و بقیه هویت‌ها در تاریکی می‌مانند و نمی‌دانند چه اتفاقی می‌افتد. این یک استعاره سینمایی بسیار خوب از واقعیتی است که بیماران مبتلا به DID توصیف می‌کنند. بسیاری از این بیماران می‌گویند که احساس می‌کنند در یک اتاق تاریک نشسته‌اند و ناگهان یکی دیگر از هویت‌ها چراغ را روشن می‌کند و کنترل را به دست می‌گیرد و وقتی دوباره به خودشان می‌آیند، نمی‌دانند در آن مدت چه اتفاقی افتاده است. فیلم توانسته این احساس عجیب و گیج‌کننده را به شکلی قابل لمس به مخاطب منتقل کند، هرچند که برای دراماتیک شدن داستان، این فراموشی‌ها را قدری اغراق‌آمیز نشان داده است.

یکی از جذاب‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین جنبه‌های فیلم اسپلیت، نشان دادن تفاوت‌های فیزیکی میان هویت‌های مختلف کوین است. در فیلم اشاره می‌شود که هویتی به نام جید مبتلا به دیابت است و برای زنده ماندن نیاز به تزریق انسولین دارد، در حالی که سایر هویت‌های کوین هیچ مشکل دیابتی ندارند. همچنین هویت هیولا در پایان فیلم قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کند که کاملا فراتر از توان یک انسان معمولی است. این تفاوت‌های فیزیکی سوال مهمی را ایجاد می‌کند: آیا واقعا ممکن است یک هویت دیابت داشته باشد و دیگری نداشته باشد؟ جالب است بدانید که علم روانپزشکی و عصب‌شناسی شواهدی برای این پدیده پیدا کرده است. تحقیقات نشان داده‌اند که در افراد مبتلا به اختلال هویت تجزیه ای، هویت‌های مختلف می‌توانند در مواردی مثل راست‌دستی یا چپ‌دستی، حساسیت‌های آلرژیک، پاسخ به داروها، و حتی الگوهای فعال‌سازی مغز در اسکن‌های fMRI با هم تفاوت داشته باشند.

اما فیلم اسپلیت در این بخش یک قدم فراتر می‌گذارد و وارد قلمرو تخیل و ژانر ابرقهرمانی می‌شود. قدرت‌هایی که هیولا از خود نشان می‌دهد، مثل بالا رفتن از دیوارهای عمودی، متوقف کردن گلوله با پوست و بلند کردن یک انسان بالغ با یک دست، هیچ پشتوانه علمی ندارند و کاملا ساختگی هستند. این جایی است که فیلم از یک درام روانشناختی واقع‌گرا به یک فیلم ترسناک و ابرقهرمانی تبدیل می‌شود.

خود شیامالان در مصاحبه‌هایش گفته است که قصد داشته نشان دهد اگر ذهن انسان بتواند خودش را باور کند که چیزی فراتر از یک انسان معمولی است، شاید واقعا بتواند به چنین توانایی‌هایی دست پیدا کند. اما از نظر علمی، این ادعا کاملا بی‌پایه و اساس است. مشکل اصلی این بخش از فیلم این است که مخاطب ناآگاه ممکن است گمان کند افراد مبتلا به اختلال هویت تجزیه ای واقعا می‌توانند ناگهان تبدیل به هیولاهایی با قدرت‌های خارق‌العاده شوند، در حالی که چنین چیزی در واقعیت بالینی هرگز دیده نشده و هیچ مدرکی هم برای آن وجود ندارد.

بزرگ‌ترین نقطه ضعف و در عین حال خطرناک‌ترین جنبه فیلم اسپلیت، پیوند زدن اختلال هویت تجزیه ای با خشونت، آدم‌ربایی و قتل است. در فیلم، کوین یک آدم‌رباست، دخترها را در زیرزمین زندانی می‌کند، آنها را شکنجه می‌دهد و قصد دارد آنها را قربانی کند. این تصویر کاملا با واقعیت بالینی فاصله دارد.

تحقیقات گسترده نشان داده‌اند که افراد مبتلا به اختلال هویت تجزیه ای بیش از آنکه خطرناک باشند، خودشان قربانی خشونت هستند. نود درصد این بیماران سابقه آزار شدید دوران کودکی دارند و بسیاری از آنها تا آخر عمر با عوارض این تروماها دست و پنجه نرم می‌کنند. میزان خشونت علیه دیگران در این بیماران از جمعیت عمومی بیشتر نیست و اگر هم خشونتی از آنها سر بزند، معمولا در حالت گسستگی شدید و در پاسخ به تهدید مستقیم است. به بیان ساده، این بیماران بیش از آنکه به دیگران آسیب بزنند، به خودشان آسیب می‌زنند و خودکشی و خودآزاری در میان آنها بسیار شایع است.

این تصویر غلط و کلیشه‌ای که «بیمار روانی یعنی آدم خطرناک و قاتل» سال‌هاست که توسط فیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی تکرار می‌شود و هر بار به انگ اجتماعی و تبعیض علیه بیماران روانی دامن می‌زند. فیلم اسپلیت متاسفانه در این سنت نادرست سهیم شده است. بسیاری از سازمان‌های حرفه‌ای روانشناسی و روانپزشکی در سراسر جهان از این فیلم انتقاد کرده‌اند و آن را نمونه بارز «انگ‌زنی رسانه‌ای» علیه بیماران مبتلا به اختلالات تجزیه‌ای معرفی کرده‌اند.

دکتر میشل استیونز که خود یک روانشناس و در عین حال مبتلا به اختلال هویت تجزیه ای است، در نامه سرگشاده‌ای به شیامالان نوشت: «ما در کوچه‌های تاریک کمین نمی‌کنیم. ما آدم‌ربا نیستیم. ما قاتل نیستیم. ما شوهرها، همسرها، پدرها، مادرها، دوستان و همسایگانی هستیم که بی‌صدا از وضعیتی دردناک رنج می‌بریم.» با این حال، فیلم اسپلیت نقاط قوتی هم دارد که نباید نادیده گرفته شوند؛ از جمله نشان دادن نقش تروما در شکل‌گیری اختلال، نمایش فراموشی میان هویت‌ها و شخصیت روانشناسی که تلاش می‌کند بیمارش را بفهمد و درمانش کند.

درمان اصلی اختلال هویت تجزیه ای، رواندرمانی طولانی‌مدت است و هیچ داروی خاصی برای خود این اختلال وجود ندارد. اهداف درمان در این بیماران سه مرحله دارد.

  • مرحله اول تثبیت علائم و ایجاد ایمنی است؛ یعنی کمک به بیمار تا رفتارهای خودآزارانه را کنار بگذارد و مهارت‌های مقابله با استرس را یاد بگیرد.
  • مرحله دوم کار بر روی خاطرات تروماتیک و یکپارچه‌سازی تدریجی هویت‌هاست. در این مرحله، درمانگر به بیمار کمک می‌کند تا به آرامی و با احتیاط با خاطرات دردناک دوران کودکی روبرو شود و احساسات سرکوب شده را پردازش کند.
  • مرحله سوم بازسازی روابط و زندگی پس از یکپارچه‌سازی است.

درمان کامل این اختلال معمولاً سال‌ها طول می‌کشد و نیاز به صبر و حوصله زیادی از طرف بیمار و درمانگر دارد. گاهی از هیپنوتیزم درمانی یا روش حساسیت‌زدایی با حرکات چشم (EMDR) هم برای دسترسی به خاطرات گسسته شده استفاده می‌شود، اما این روش‌ها باید با احتیاط کامل و توسط متخصص مجرب انجام شوند.

در فیلم اسپلیت، شخصیت دکتر کارن فلچر نماینده یک روانشناس متخصص و دلسوز است که به رویکرد یکپارچه‌سازی هویت‌ها اعتقاد دارد. او بارها به کوین می‌گوید که هیچ هویتی شرور نیست و هر کدام از هویت‌ها وظیفه‌ای برای محافظت از کل سیستم دارند. دکتر فلچر از اصطلاح «نور» استفاده می‌کند و سعی می‌کند هویت‌های مختلف را تشویق کند تا با هم گفتگو کنند و همکاری داشته باشند. این رویکرد کاملا با روش‌های مدرن درمان DID هماهنگ است. با این حال، فیلم نشان می‌دهد که تلاش‌های دکتر فلچر در نهایت ناکام می‌ماند و هویت هیولا کنترل را به دست می‌گیرد. این پیام از نظر علمی نادرست است، چون بسیاری از بیماران مبتلا به DID با درمان مناسب و مداوم به بهبودی چشمگیر می‌رسند و می‌توانند زندگی عادی و پرباری داشته باشند. فیلم با نشان دادن شکست درمان، این تصور غلط را تقویت می‌کند که اختلال هویت تجزیه ای غیرقابل درمان یا بسیار خطرناک است، در حالی که واقعیت بالینی چیز دیگری است.

فیلم اسپلیت یک اثر سینمایی قدرتمند، ترسناک و هیجان‌انگیز است که بازی درخشان جیمز مک‌آووی در آن فراموش‌نشدنی است. اما از نظر بازنمایی علمی اختلال هویت تجزیه ای، این فیلم یک شمشیر دو لبه است. از یک سو، فیلم به درستی نشان می‌دهد که این اختلال ریشه در تروماهای شدید دوران کودکی دارد و با گسستگی حافظه و فراموشی میان هویت‌ها همراه است. دیالوگ‌های دکتر فلچر در مورد نقش آزارهای کودکی در شکل‌گیری هویت‌های چندگانه، یکی از دقیق‌ترین و آموزشی‌ترین بخش‌های فیلم است. همچنین فیلم توانسته احساس سردرگمی و گیجی ناشی از فراموشی‌های مکرر را به شکلی ملموس به تصویر بکشد و مخاطب را با دنیای درونی یک بیمار مبتلا به DID آشنا کند.

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *